بدون تیتر و فاش بگویم هیچ کس جز آن که دل به خدا سپرده است رسم دوشت داشتن نمیداند. (سید مرتضی آوینی) (لطفا به هیچ وجه متنی از این وبلاگ کپی نکنید) http://bititr.mihanblog.com 2020-02-19T00:22:32+01:00 text/html 2017-07-05T20:22:51+01:00 bititr.mihanblog.com فاطمه ... http://bititr.mihanblog.com/post/563 آدمها هیچ دلیلی برای رفت و آمدشان ندارند، جز آن که جای خالی تو را به رخ بکشند. مثل شب که فقط از راه میرسد تا آدمیان قدر روز را بدانند و درد که می آید تا عافیت را ترجمه کند... text/html 2017-06-09T20:29:01+01:00 bititr.mihanblog.com فاطمه دلم بچه ناگوشگیری است http://bititr.mihanblog.com/post/562 هی راه می روم و در گوش دلم میگویم عزیزکم جلد بامی شو که برای آمدنت دانه می پاشد، اما دلم بچه ناگوشگیری است که تا دستش را ول میکنم می دود سمت خانه تو، سمت پنجره بسته ات، در اهنی ات، دل سنگی ات... text/html 2017-05-21T19:29:09+01:00 bititr.mihanblog.com فاطمه ... http://bititr.mihanblog.com/post/561 دنیا بدون چشمهای سیاه تو هیچ نیست و فقط تو میدانی چقدر دیوانه وار عاشق چشانت هستم و فقط تو میدانی که تا کجا بخاطرشان می روم و حتی رفته ام و هیچ کس از امتداد وحشتناک بی باکی من وقت عاشق بودن بر تو باخبر نیست.&nbsp;<span style="font-size: 11px;">هزار دوستت دارم که به چشمانم ببندند، هزار نگاه مشتاق که آویز موهایم شود، هزار حدیث مهربانی که در پی ام روان شود، باز دلم می خواهد رهایشان کنم، بدوم تا یک صندلی آهنی در گوشه دنج پارک، بنشینم کنار تو و سرم را به بازویت تکیه دهم. تمام این لحظه های دنباله دار، فدای یک لحظه بودنت که تو ستاره دنباله داری هستی که عمق آن لحظه قشنگ بودنت به تمام نورهای عالم می ارزد. فقط کاش میشد آرزوی داشتنت را هم به دنباله ی خودت میبستم و میرفت تا خدا و خدا تو را تنها سهم من از جهان میکرد. کاش میشد شادی با تو بودن را به ابد گره زد...</span> text/html 2017-04-23T19:43:44+01:00 bititr.mihanblog.com فاطمه ... http://bititr.mihanblog.com/post/559 جای خالی ات هر روز پررنگتر می شود؛ هر دقیقه، هر ثانیه حتی. بچه ها هرچه بزرگتر میشوند بیشتر به دستی نیاز دارند که بگوید نترس من پشتت ایستاده ام. تو نیستی اما و حتی اتفاقات خوب و مبارک، در نبود تو کابوس می شوند. کاش می شد جای خالی ات را برداری و خودت به جایش بنشینی... text/html 2017-04-21T20:08:11+01:00 bititr.mihanblog.com فاطمه ... http://bititr.mihanblog.com/post/558 من به معجزه اعتقاد ندارم، چون بارها و بارها به آن‌محتاج بودم اما از راه نرسید. خاصیت زیادی چشم به راه ماندن همین است. من نه تنها به معجزه، که به هیچ نیروی قوی و غیرمنتظره ای که از جایی که نمیشناسی سر برسد و اوضاع را سامان بدهد اعتقاد ندارم، برای اعتقاد باید نشانه ای دید و من نشانه ای ندیده ام که معتقد شوم<div>&nbsp;اما عمیقا به نیروی اراده انسان اعتقاد دارم، نیرویی که ویرانگر است و رعب آور، نیرویی که همه چیز را بر هم می زند، تمام آنچه که بی او می توانست در صلح و آرامش و نیکبختی سپری شود. کاش نسل این انسان درنده منقرض میشد. انسانی که می آید، می درد، می خورد و می رود انگار کن آب از آب تکان نخورده و بادی به غبغب می اندازد و میگوید: "من در این قصه چیزی از دست ندادم"... و تمام درد زمین هم از همین من است که خودش را نقطه ثقل عالم‌می داند و گمان می کند همین که خودش چیزی از دست ندهد کافی است، دیگران خودشان می دانند و زخم های کاری و رنج هایشان، مهم این من است که شمشیر به دست پی هوس های خودش می رود. در درون تمام انسان ها یک داعشی خفته که آنجا که به مظلومی برسد، ظلمی چنان جانانه می کند که هیچ حیوانی به خواب هم ندیده.&nbsp;</div> text/html 2017-04-10T20:57:12+01:00 bititr.mihanblog.com فاطمه امیرالمومنین نامی است که تنها زیبنده توست http://bititr.mihanblog.com/post/557 زمین چرخید و چرخید و‌چرخید، تا روزی که تو آمدی و عیار انسان بودن شدی. سلام‌پدر عالم text/html 2017-03-30T17:55:05+01:00 bititr.mihanblog.com فاطمه شب آرزوها... http://bititr.mihanblog.com/post/555 شب آرزوهاست ...<div>خدایا شر آنانی که حال خوشمان را به غم می کشانند و دلمان را به گناه و هوایمان را به هوس و بعدتر هم نام تمام این حس و حال ها را میگذارند عشق از سر دنیایمان کم کن، از سر دنیای ما هیچ، شرشان را از سر عشق کم کن که حرمت نامش را به دلبری هایشان آلوده می کنند.&nbsp;</div> text/html 2017-03-20T14:03:59+01:00 bititr.mihanblog.com فاطمه بهار http://bititr.mihanblog.com/post/554 بهار من تویی<div>وقتی که بیایی&nbsp;</div><div>وقتی که با لبخند و آرامش و مهربانی بیایی</div><div>بهار من تویی که در پاییزی از درخت روزگارم ریختی و در بهاری دوباره خواهی رویید</div><div>دیر یا زود روزگار ماهم بهار می شود</div><div>من به آمدن بهار ایمان دارم... به آمدن تو</div><div><br></div> text/html 2017-03-13T21:14:03+01:00 bititr.mihanblog.com فاطمه "نه" http://bititr.mihanblog.com/post/553 میگویم: "دل من خیلی برای تو تنگ میشه. دلم می خواد همیشه و همه جا پیشم &nbsp;باشی و ببینمت. دل تو هم برای من‌تنگ میشه؟"<div>بدون حتی لحظه ای درنگ یا مقدمه چینی یا خجالت، محکم و قاطع و مطمئن می گوید: "نه."</div><div>من انقدر خوشحال میشوم که انگار تمام دنیا را به من داده اند</div><div>&nbsp;می گویند: "دیدی چطور جواب این همه عشق و محبتت رو داد؟ حقته! تا تو باشی خودتو براش نکشی."</div><div>گفتم: "خدارو هزار مرتبه شکر. این "نه" قشنگترین و حال خوب کن ترین حرفی بود که تو عمرم شنیدم".</div><div>گفتند: "چرا؟ دیوونه شدی؟"</div><div>گفتم: "دلتنگی خیلی سخته، ادم عین مرغ پرکنده به دست و پا زدن میفته، عین تشنه وسط بیابون، عین بچه وقتی شیرش دیر میشه، اما باور کن دلتنگی از اینا هم سختتره، آدم روزی هزاربار آرزو میکنه یا پیشش باشه یا بمیره و دنیای بی اونو نبینه. دلتنگی خیلی درد داره، حتی بیشتر از سختترین شکنجه های دنیا. خیلی ذوق مرگم که من باعث نمیشم‌عزیزدلم همچین دردی بکشه. همه اش نگران بودم نکنه وقتی نیستم ناراحت باشه یا اگه چندروز برم سفر غصه بخوره. همه اش به دوری که فکر میکردم دلم هری میریخت از ترس این که یه ذره، حتی اندازه سر سوزنی ناراحت بشه. به خدا طاقت دیدن اخمش هم ندارم چه برسه به دیدن غصه اش. حاضرم روزی صدبار بمیرم و زنده شم اما خم نیاد به ابروهای قشنگش. نمیدونم خدا رو چطور و با چه زبونی شکر کنم که من باعث غصه خوردنش نمیشم، که بی من و بامن خوشه، که مثل من از دلتنگی درد نمی کشه. میدونی اگه اون دلش تنگ میشد من چقدر غصه ی دل کوچیکشو باید میخوردم؟! غصه خودم رو طاقت میارم اما اگه اون دلتنگی کنه دق میکنم از غصه؛ خدا نیاره روزی که بخواد همچین دردی بکشه. میخوام دنیا نباشه اگه قراره درد دلتنگی بریزه تو دل ناز و نازکش"&nbsp;</div><div>می گویند: "اوه اوه... عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد یعنی همین پس! خدا نصیب گرگ بیابون نکنه این حماقتی که نصیب تو کرده رو!"</div><div>می گویم: " وای نمیدونید چقدر شیرین گفت نه. اصلا صداش ریتم داشت، موندم خدا چطور &nbsp;تونسته آدم به این نازی بیافرینه. خیلی باهوشه ها خدا؛ مگه نه؟!".</div> text/html 2017-03-01T18:45:09+01:00 bititr.mihanblog.com فاطمه ... http://bititr.mihanblog.com/post/552 فاطمه که زیاد است، اما خبر از فاطمگی نیست در ما... مثل علی که زیاد است در این روزگار اما مردی مرده. ذره ای از نور چادرت را به قلبمان بتابان، کمی از فاطمگی ات را... text/html 2017-02-28T20:33:10+01:00 bititr.mihanblog.com فاطمه تو نیم دیگر من نیستی تمام منی http://bititr.mihanblog.com/post/551 نوشته بود "و آن کسی را که دوست داری، نصف دیگر تو نیست؛ او تویی اما جایی دیگر". و من راز دل آشوبه هایم را دانستم در آن لحظه ها که خودم در آینه خوبم اما دلم بی بهانه حالی دارد که به صورت روزگار آن دمم نمی آید. قلب من در سینه تو می تپد و احساسم در روح تو خانه کرده. تو نیم دیگر من نیستی، تو منی و من توام که خط زندگی ام با تپش های قلب تو بالا و پایین می رود. لطفا حواست بیشتر به قلبت باشد ...&nbsp; text/html 2017-02-26T21:10:49+01:00 bititr.mihanblog.com فاطمه تو بخند http://bititr.mihanblog.com/post/550 تو می خندی<div>همین برای دنیای من کافی ست</div><div>چه فرق میکند که کجا باشی</div><div>که کجا باشم</div><div>چه فرق میکند که دستم در دست کیست</div><div>که دستت...</div><div>تو می خندی</div><div>و من ترجیح میدهم به با که بودن و کجا بودنت نیاندیشم</div><div>همین که گوش هایم</div><div>از فرسخ ها فاصله</div><div>صدای خنده ات را میشنوند</div><div>همین که هنوز هم گوشهایم به خنده های تو محرمند</div><div>&nbsp;برای من کافی ست</div><div>مگر عشاق از جهان چه می خواهند؟</div><div>تو بخند</div><div>به جای هر دویمان بخند</div> text/html 2017-02-22T19:09:19+01:00 bititr.mihanblog.com فاطمه ... http://bititr.mihanblog.com/post/549 خدا تمام دنیا را یک سو گذاشت و چشمهای تو را سوی دیگر؛ هر دو را مقابل من گذاشت تا انتخاب کنم... من چشمان تو را برداشتم و خدا تمام دنیا را از من گرفت. من نه پیش از آن و نه پس از آن تشنه دنیا نبودم که دروغی گذرا بود و عرق شرمی بر &nbsp;چهره کائنات؛ اما عجیب دلتنگ چشمان تو هستم... عجیب و احمقانه...من حتی وقتی که توی چشمهایت زل میزدم هم دلتنگشان میشدم. گویا خدا تمام دنیا را یک سو گذاشت و چشمان تو را یک سو تا من انتخاب کنم و من از میان این دو، دلتنگی را برداشتم؛ سهم مسخره ای است از جهان به این عظمت نه؟! ولی من دوستش دارم چون مرا یاد روزهایی می اندازد که تو هنوز خوب بودی با ارزوهای مهربان، روزهایی که تو هم طعم عشق را دوست داشتی، بی هیچ شباهتی به آدمهایی که از تمام جهان پول و لذت را برمی دارند. این حال خوش است، چون مرا یاد روزهای خوش می اندازد، یاد روزه های تابستانی که با پیام تو افطار میشد، یاد پاکی که برایم شبیه تو بود. چقدر خوب است آدم از انتخابش پشیمان نباشد. text/html 2017-02-21T20:40:10+01:00 bititr.mihanblog.com فاطمه ... http://bititr.mihanblog.com/post/548 وقتی خبرهای مرگ یکی پس از دیگری از راه می رسند به این فکر میکنم که اگر نفر بعدی من باشم، چقدر زندگی نکرده به خودم بدهکارم؟ چقدر لذت های جامانده دارم که نصفه نیمه چشیدم و خنده هایی که از ترس قورتشان دادم؟ چقدر خنده نشاندم روی لبهای آدمها؟ چندبار خم شدم تا باری از شانه ای بردارم؟ آنجایی که به خودم مربوط است و شادی و لذت و رهایی را می شود به بی خیالی های معمول سپرد؛ اما نکند بروم آن سوی خط عالم و ببینم کسی شبی بی آنکه بدانم با اشک خوابیده و دلیل اشکش من بودم؟ نکند کسی آهی کشیده در پس رفتاری که خواسته یا ناخواسته مسببش من بودم؟ نکند آن سوی خط عالم کسی جلویم را بگیرد و بگوید آن زمانی که نیاز داشتم به بودنت کجا بودی که نبودی؟ نکند طلبی از مهربانی و نوازش و یاری و صدق بر گردنم مانده باشد از مردمان زمین؟ بعد چهارستون تنم می لرزد. نکند در محضر عدل الهی، خداوند بگوید روزی تنها امید کسی بودی و ناامیدش کردی، روزی کسی چشم به راهت بود و رهایش کردی، روزی آرزوی کسی بودی و ناکامش کردی، روزی کسی به خاطرت نگران شد یا غمگین شد یا بغض کرد یا دلش شکست یا ... . آن روز که ببخشید و شرمنده و نفهمیدم چه شد به کاری نمی آید، آن روز چه باید بکنم؟ دلم میخواهد راه بیفتم توی شهر از همه بپرسم شما طلبی از من ندارید؟ نکند بی هوا دلتان از من گرفته باشد؟ نکند بارتان برزمین مانده؟ نکند راهتان کج شده به واسطه وجودم؟ نکند یک روز پی ام بودید و دیرپاسخ دادم و نگران شدید و حال خوشتان از این نگرانی دمی ناخوش شد؟ این دم ها را حتی اگر طولش به قدر پلک برهم زدنی بوده همین سوی عالم که انروز ایستاده ایم صاف کنید که من تاب خجالت زدگی در عالم ملکوت را ندارم.<div>بعدتر باخودم فکر میکنم اگر مردمان نزدیکی مرگ را و وجود عالمی دیگر باور میکردند دنیا هیچ جاه طلب و طماع و دزد و فریبکاری نداشت. حتی هیچ هرزه ای و هیچ قماربازی و هیچ دلدزدی! دنیا چه جای خوشی میشد آن روز...</div> text/html 2017-02-19T20:43:02+01:00 bititr.mihanblog.com فاطمه ... http://bititr.mihanblog.com/post/547 خواب دیدم هوا سرده، خیلی سرد. تو از در اومدی، کتت رو انداختی رو شونه ام و کنارم نشستی. من کتتو محکم دورم پیچیدم، بوی ادکلنت مستم کرد و گرمای مهربونی زیرپوستم رفت. تو نگاهم میکردی و از حال و روز روزای بی تو بودنم پرسیدی. من مثل همیشه بودنت، سرمو گذاشتم رو بازوت و سکوت کردم، حیف این احظه ها نبود که باخبرای بد و اشک و آه بگذره. حیف نبود حرف بزنم و بغض کنم و بغضم بترکه و چشمای قشنگ سیاهتو از پشت اشک ببینم؟ حیف بود و برای همین فقط طعم صدات و چشمات و بازوت رو مزه مزه کردم، گرم شدم. بعد تو رفتی، رفتی که برنگردی و کتت رو برای من گذاشتی؛ خواستم بگم من برای گرم شدن به خودت نیاز دارم، نه کتت ... اما نگفتم. صبح که پا شدم نه خودت بودی و نه کتت، ولی سرما تا مغز استخونمو میسوزوند و این شعر تو سرم دور برداشته بود که "میل مم سوی وصال و قصد او سوی فراق، ترک‌ کام خود گرفتم تا برآید کام دوست".